بیستودو یا بیستوسه ساله بودم، همراه پدر و مادر و مادربزرگم، به کیش رفته بودیم. اوایل پاییز بود، و هوا برای ما اهالی سرزمینهای شمالی، به غایت گرم! اما دم غروب، حال مطبوعی میشد، خیمهی آسمان آتش میگرفت، در انتهای بیکران، آبی دریا با گدازه های غروب پیوند میخورد…صدای موج هرچند لحظه یکبار، طنین آرامش بود.یکی از غروبها، انتهای اسکلهی چوبی، خانمی با مانتو و روسری مشکی چهارزانو و تنها رو به دریا نشسته بود…جلوتر که رفتیم، مادر و مادربزرگم سر حرف را باز کردند…رو که برگرداند، زنی با چشمهای فیروزه ای بود، و لبخندی زیبا و دندانهای کوچک مروارید…میگفت اهل شمال هستم، با همسرم به کیش اومدیم و لباس فروشی داریم…هرروز غروب برای تماشای دریا به این نقطه از جزیره میام…مامان پرسید احساس تنهایی نمیکنی؟ گفت با وجود دریا؟ نه…بعدها این سوالی بود که گاهی از آدمهایی که در شهرهایی ساحلی یا کنار رودخانه زندگی میکنند، میپرسم. اینکه «با وجود دریا، حوصله تون سر میره؟ »از خیلی ها شنیدم که «دریا همیشه جوابه…وقتی خوشحالی، وقتی غم داری…وقتی هوا گرمه، روزهایی که سرد و ابریه…وقتی تنهایی، گاهی که با جمع هستی…»به گمانم پاییز دریا قشنگتر بود…تماشای آیین جمع کردن تورهای ماهیگیری…ارج نهادن به زحمات آدمهایی که با وجود سرمای آب تا زانو و کمر در آب فرو رفته اند…نگاه کردن به آبی دریا که همانند عشقی زیبا هرآن ممکن بود معشوق را ببلعد…
برچسب:
نویسنده: بهار کریمیپور
تاريخ: شنبه
20 آبان
1402 ساعت: 1:03